صفحه 1 از 1

کاش کوچهء ما را نمی خواندم

پستارسال شده در: جمعه اکتبر 22, 2010 1:08 pm
توسط محمدنبی عظیمی
درنگی بر رمان " کوچهء ما " : هروقت که گذرم به بلخ بامی ، زادگاه مولانای بزرگ می افتد ، یکی از نخستین فرایضم هم سرزدن به کتابفروشی " بیهقی" است که درست در قلب شهر و در مقابل روضهء مبارک حضرت علی کرم الله وجهه قرار دارد. همان مکان مقدسی که گفته می شود، اگر از سر صدق وخلوص نیت به آن جا بروی ودعا کنی ، هرحاجتی که داشته باشی برآورده می شود، حتا اگر کور باشی وخواهندهء دو چشم بینا : ازکرامات سخی جان کور بینا می شود./
آن روز که درکتابفروشی تنگ وتاریک بیهقی قدم گذاشتم ، چشمم به واژه ء " کوچه " افتاد، در روی جلد کتاب خاکپری که بالای آن کتاب خاک آلود دیگری گذاشته شده بود. نمی دانم به خاطر دلبسته گی شدیدم به این سرودهء زیبای فریدون مشیری : " بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم / همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم/ بود که قدم هایم سست شدند ووسوسه ء خرید آن کتاب بی قرارم ساخت یا کنجکاوی این ذهن پیر خرده گیر که ببیینم وبپرسم از کتابفروش که مگر شهر هِرت است که بالای کوچه ء مشیری این همه خاک ریخته اید و کسی درقصه اش نیست؟ ولی شگفتا ! همین که گرد وخاک ایام را ازچهرهء آن کتاب ستردم، ناگهان متوجه شدم که بار دیگر چه گنجی را دراین ویرانه پیدا کرده ام : " کوچهء ما " رمان قطوری از نویسنده ء فرهیخته آقای کاندید اکادمیسین داکترمحمداکرم عثمان که دراین چند سال اخیرفتوردر ادبیات داستانی کشور ما خبر ساز بوده و این تنابندهء خدا شوق داشتن وخواندنش را از مدت ها پیش در سر می پرورانیده است : رمانی تاریخی – اجتماعی در دو جلد . بها : 1200 افغانی معادل 26 دالر . آه ! پس قضیه از این قرار بود : آخر دراین سیه روزگاری که " غم نان " کشنده ترین غم هاست، می توان برای خریدن کتابی دست به جیب برد وچنین قیمت گزافی پرداخت؟ حتا اگر نام آفرینندهء " مرد ها ره قول است " و " وقتی که نی ها گل می کنند " بر پیشانی کتاب آذین بسته باشد ؟
" کوچهء ما " توسط شاعر ونویسندهء پرآوازه جناب محمد کاظم کاظمی هموکه غزل زیبای "بازگشت" را سروده بود: غروب درنفس گرم جاده خواهم رفت / .پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت / ویرایش شده و برای چاپ آن انجنیر محمد نادرعمرگردانندهء سایت وزین فردا، اهتمام ورزیده است.این کتاب که درشهرتهران ایران درسال 1388 خ به حلهء چاپ درآمده است درروی جلد خویش طرح زیبایی دارد که از ذوق پالودهء آقای محسن حیسنی خبرمی دهد. ناشر کتاب هم جناب محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی هستند که دراین سال های پسین آثار برخی از داستان نویسان ما را با وسعت نظرو همت بلندی که دارند به دست چاپ ونشر سپرده اند. گفتنی است که جلد نخست دارای 670 رویه و جلد دوم دارای 677 صفحه می باشد یعنی قطور ترین کتاب داستانیی که تا کنون داشته ایم : 1347 صفحه.
دربارهء این داستان تاریخی اجتماعی مدت ها پیش – شاید درحدود هشت سال قبل – آوازه هایی در کون ومکان افتاد و شماری از فرهنگیان که قسمت هایی از نخستین بخش های این کتاب را در نشرات برون مرزی خوانده بودند،با شناختی که از توانایی قلم و غنامندی اندیشهء این خامه زن داشتند، به این عقیده بودند که با انتشار این رمان به زودی درجنبش ادبی آفرینش رمان درکشور ما، جان تازه یی دمیده خواهد شد و رمان افغانستان دست کم در سطح منطقه جای پایی برای خود باز خواهد کرد. اما ازعرصهء دو سال به این طرف بود که بازار نقد اندرباب این کتاب بالا گرفت. برخی ها آن را فاقد عناصری یافتند که وجود آن ها دررمان امروز الزامی است و تعدادی هم آن را یک کتاب قطور تاریخیی شمردند که وضعیت سیاسی واجتماعی سه - چهار دههء پسین را ارزیابی کرده و دادگری های نویسنده دربارهء برخی از شخصیت های سیاسی کشور با حب و بغض همراه بوده است. عده یی هم تقریظ نوشتند وکتاب را بی بدیل و ستودنی خواندند و جمعی هم رندانه سکوت کردند ، شاید به این سبب که " دنیا نیارزد آن که پریشان کنی دلی ".
اما ازآن جایی که گفته اند ، شنیده کی بود مانند دیده/ ووانگهی با شناختی که ازآن شخصیت فروتن وارجمند داشتم و ازگذشته های نسبتاً دوری به جناب شان حتا اززمانی که شاگرد لیسه حبیبیه کابل بودند، ارادت داشتم ، پیوسته این آرزو را دردل می پرورانیدم که به هرقیمتی که شود این کتاب را به دست خواهم آورد. زیرا من خود که بیشتر از یک هزار صفحه را سیاه کرده و کتابک هایی به نام رمان منتشر ساخته ام ، می دانم که جناب داکتر صاحب برای نوشتن این رمان شبان وروزان فراوانی را به سر رسانیده وزحمت بی پایانی را متقبل شده اند.
درمورد جایگاه ادبی کاندید اکادمیسین داکتر محمد اکرم عثمان تا همین اکنون که بیشتر از هفتاد بهار از زنده گی پربارش می گذرد، دوستداران وهواخواهانش که کم نیستند وکم مباد، فراوان نوشته اند، به ویژه به مناسبت تجلیل از هفتاد ساله گی وی دربرخی از سایت های معتبر ووزین برون مرزی. اما بیشترین ها ازجمله من آقای اکرم عثمان را به سبب صدای گرم ودلنشین وی در هنگام دکلمه نمودن اشعار نغز و یا به خوانش گرفتن داستانهای کوتاه دربرنامه های رادیوافغانستان وقت می شناسند ومی شناسم. اما چنان که می دانیم این گویندهء خوش صدا ، نه تنها -- همان طوری که برخی از منتقدین آثارش می نویسند -- شهرت ادبی اش را تنها مرهون صدای پرطنین و موسیقی سان اش است،بل به قول استاد واصف باختری راوی غمنامه ها و شادینامه های روزگارش نیز هست . آخرهمواست که قهرمانانی مانند "کاکه اکبر دست قوغ" در داستان وقتی که نی ها گل می کنند، " شیر " در داستان مرداره قول اس ، " نبی " دربیخ بته و"دریاب" در نقطهء نیرنگی و " لالا اصغر " را در گور مفت آفریده است. درآن دوران نثر پخته و پرداخت ژرف، طنز گونه وهنرمندانهء اکرم عثمان در تصویر چهره ها ، عادت ها، فضا ها ، صحنه ها وحادثه های داستانی چنان جذاب وشیرین و ستودنی بوده است که تا همین اکنون نیز اثر گذاری فراوان وماندگاری بر فرهنگیان ودوستداران ادبیات داستانی کشور گذاشته است. ازسوی دیگر اکرم عثمان پژوهشگر اندیشمندی نیز بوده است که با نوشتن آثار تحقیقیی چون " شیوهء تولید آسیایی " ، " نظریهء فرماسیونی تاریخ " ، " روابط دیپلماسی افغانستان وشوروی " ، " مقدمه یی بر چگونه گی نهضت های مشروطه خواهی " ، " آسیای میانه در چنبرهء بازی بزرگ " و ده ها سر مقاله ومقاله در " فردا " و معرفی کتاب جایگاه ویژه یی درعرصهء روشنگری وآرمان گرایی پیدا کرده است. به گفتهء یکی ازدوستانش وی روشنفکر فراخ اندیشی است که فراتراز سلسلهء تنگ و تاریک تعامل وتفکر چهل تکهء تباری – ایدیولوژیکی می اندیشد و انسانی است : حلیم، متین، فروتن ، برده بار و کوچک نواز و مهربان وبه قول استاد لطیف ناظمی : مردی است آموزش دیده ، مؤدب و گشاده زبان .
واما برخی از منتقدانش وی را از عینک دیگری می بینند ومی نویسند : داکتر اکرم عثمان دردوران استبداد سردار داوود ، حنجره وقلمش را به رژیم پلشتی وی سپرد ودر دوران تجاوز روس ها نیز از نظر کی جی بی نیفتاد. آنان پس از انتشار " کوچهء ما "، نوشته اند که او از زمرهء آن فرهنگیانی است که انگار با چشم پاره گی شیر غلت زده وناگهان خودرا ضد پرچم وخلق وانمود ساخته اند. برخی از راهیان راه زنده یاد ببرک کارمل فقید نیز که " کوچهء ما " را خوانده اند ، این جا وآن جا یا دست به قلم برده این کتاب به ویژه جلد دوم آن را از پرویزن نقد برون کشیده و نویسنده آن را به عقده گشایی و فقدان دادگری عادلانه متهم ساخته اند ویا صدای اعتراض خودهارا بلند نموده و اتهامات وی را نسبت به پرچمی ها به ویژه رهبر فقید ووالا شان روانشاد ببرک کارمل، غیر واقعی و مملو از عقده وحب وبغض دانسته اند. از جمله رفیق غفار عریف که این کتاب را خوانده است، می نویسد که دررمان کوچه ما ، موارد توهین وتحقیر انسان و تعرض به انسانیت خیلی زیاد دیده می شود. انگار نویسنده پنداشته است که با ظرافت کلام وزیبایی بیان، دفاع از عدالت و نفرت از زشتی هارا به خواننده تحویل می دهد؛ ولی نتیجه معکوس آن بیرون آمده است. مثلاً در صفحه 90 جلد اول : " ..درآن وقت تبلیغات چی ها بیست وچهارساعت قوله می کشیدند که این همه به خاطر رسیدن به بهشت کمونیسم بود. " یا در صفحه 273 " ...حشرات موذی وغیر موذی ادارات دولتی که همیشه آب شان را پف پف کرده می خوردند دهان باز کرده بودند.." در صفحه 346 : " آغا محسن ..به هیچ جانور حریص سیاسی وغیر سیاسی اجازه نمی دهد که اورا دندان بزند ( سبحان الله ! جانورها نیز ازدید نویسنده به سیاسی وغیر سیاسی رده بندی شده اند.." درصفحهء 419 : " ازسوی دیگر مکتبی بچه ها که هنوز حزم واحتیاط را نمی شناختند ومست جان خود بودند، افسارو پچاری را می کنند و چهار نعل به سوی آزادی ودموکراسی یا انقلاب یا سرگرمی یا هیچ می تازند." همچنان آقای غفار عریف می نویسد که بیشترین بخش های این کتاب با هذیان گویی ها ، یاوه سرایی ها، بلند پروازی ها، وتوهین های به دور ازاخلاق در ضدیت با ح.د. خ. ا ( به خصوص پرچمی ها ) وشخصیت های مشخص حزبی ( به طور اخص مرحوم ببرک کارمل) اختصاص داده شده است. اشاعهء اکاذیب ، قرینه ساز ی ها ، تهمت بستن ها ، لافیدن ها ، زهر پاشی به روی واقعیت ها ، اهانت وتحقیر انسان ها دراین کتاب تا سرحد ابتذال رسیده است.
آقای حمیدالله آسیا بان منتقد دیگری است که درمورد تاخت وتازهای پیوستهء نویسندهء کوچهء ما بر اعضای حزب انگشت انتقاد بلند می کند ومی نویسد : " اگر سخن سیاسی را با سخن سیاسی پاسخ بدهم ، آقای اکرم عثمان در نظام شاهی گل سرسبد رادیو افغانستان بود وبرای تحصیل لقب دکترا به ایران فرستاده شد . در نظام جمهوری داوود خان بلند گوی دولت ویکی ازارکان وزارت اطلاعات بود، در زمان حاکمیت ح. د. خ. ا. قونسل دردوشنبه ورییس اتحادیهء نویسنده گان بود... شیوهء عمل سیاسی اش همان است که هر نظامی را تا که هست تایید می کند وپس ازآن که زوال یافت به مخالفتش بر می خیزد . "
واما :
هنگامی که آخرین صفحهء دومین جلد کتاب " کوچهء ما " را خواندم، ناخود آگاه ا زخود پرسیدم، آیا این کتاب رامی توان " رمان " نامید؟ اگر پاسخ آری است پس کجاست فراز وفرود داستانی، کجاست گره و گره گشایی ، کو اوج داستان و کجاست تصویر سازی ها ونقاشی هایی که نویسنده " اکبر قوغ دست " درداستان هایش به نمایش می گذاشت ؟ آیا قصهء عشق " امین " و" زلیخا " که اتفاقاً بدون کدام حادثهء داستانی خاصی به وصال هم می رسند، می تواند ساختار مناسبی برای رمانی گردد که بیشتر از 1300 صفحه را دربرمی گیرد؟اگرپاسخ نه است ، پس این چیست ؟ آیا می توان آن را تاریخ نامید ؟ آیا با گذاشتن حرف ها وسخن های من درآوردی برزبان شخصیت های سیاسی کتاب می توان وجهه وارزش تاریخی کتاب را بالا برد؟ بازهم نه . پس آیا ما بانویسندهء نامجو وتازه کاری مواجه هستیم که بیگدار به آب زده و خواسته است با پرداختن واتکاء نمودن به شایعه ها تاریخ بنویسد و برای قطور ساختن کتابش از نظم ونثروامثال وحکم و پند واندرز وضرب المثل و گویش طنز گونهء برخی از بازاریان کابل و زبان عامیانه مردم شهکار بیافریند ؟ طبیعی است که نه؛ زیرا نویسندهء این کتاب اکرم عثمان است همو که می داند، نباید داستان را با یک مشت حوادث تاریخی که به دلخواه نویسنده دستچین شده باشند بر تنهء داستان چسپاند وبا ایزاد روایت های فرعی وماجراهایی که هیچ ارتباطی به داستان وپیشبرد آن ندارند، رمان آفرید. کاش آقای اکرم عثمان رمان کوچکی می نوشت ؛ ولی سرشار از حوادث داستانی.
ایکاش اکرم عثمان این کتاب را نمی نوشت و من نیز آن روزبه کتابفرشوی بیهقی نمی رفتم و این کتاب را نمی خریدم ونه یک بار بل دوبار آن را نمی خواندم تا قامت رسای باورهای صادقانه ام را نسبت به اندیشه وقلم زیبای این روشنفکر فراخ اندیش دیروز که گفته می شد فراتراز سلسلهء تنگ وتاریک تعامل وتفکر چهل تکهء تباری – ایدیولوژیکی می اندیشد ، دراین بام زنده گی ام خمیده نمی یافتم.
وامای دیگر :
برخی یادداشت ها درپیرامون نقاط ضعف و قوت این کتاب را درنوشته های بعدی به نشر خواهم رسانید؛ زیرا می دانم که دوست دیرینم آقای اکرم عثمان فرهیخته تر ازآنند که از نقد سالم ، آزرده گیی به خود راه دهند./
ادامه دارد

Re: کاش کوچهء ما را نمی خواندم

پستارسال شده در: جمعه اکتبر 22, 2010 1:10 pm
توسط شکیب نوری
Thank You Mr. Nabi Azimi

آقای اکرم عثمان در فقر و نبود فرهنگ و فرهنگیان در شرایط فعلی کابل که مغز ها همه دور از وطن بسر میبرند خود را یکه تاز میدان قلمداد میکند مانند پهلوانیکه از لحاظ وزن در کدام کتگوری واجد شرایط قرار نگیرد برنده شناخته میشود
سرباز و افسر سر بکف وطن از خون خود در رابطه به تامین امنیت دریغ نکرد تا باشد این فرهنگیان از شر پاکستانی ،عرب تروریست این و آن در امان باشند و بسا قهرمانان جان عزیز خویش را باختند و اینست قدر دانی یک دانشمند و قلم بدست ،جای شکی نیست که رهبران بعد از سالهای ۱۳۵۸ -۱۳۷۱ بین خود دچار اختلاف نظر و عمل بودند لیکن در رابطه به حمایت از فرهنگیان در حدود توانایی موجود در همان زمان هر آنچه امکان پذیر بود کوتاهی نکردند و تمام جناح ها و صفوف هم نظر در خدمت این قشر قرار داشتند و اگر این پیر نا میر اینقدر دارای سطح درک نا چیز است باید او به فراموشی سپرده شود

--
Regard,

Re: کاش کوچهء ما را نمی خواندم

پستارسال شده در: دوشنبه نوامبر 08, 2010 5:34 pm
توسط مهمان
کاش کوچهء ما را نمی خواندم بخش دوم محمدنبی عظیمی

سوژه و مضمون داستان:
به نظر می رسد که کاندید اکادمیسین اکرم عثمان داستان " کوچهء ما " را از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی خویش آغاز کرده باشد. زیرا کسانی که اورا ازنزدیک می شناسند ، می دانند که منزل پدری وی در نزدیکی بازار کوچک جوار مسجد جامع حاجی یعقوب قرار داشته و دریک خانه وخانوادهء اشرافی بزرگ شده است. داکتر اکرم عثمان که دربسیاری بخش های این اثر نقش قهرمان داستان ( امین ) را بازی می کند، درکتاب خود ماجراهای زنده گی همسایه ها وساکنین " کوچه" اش را باحوادث سیاسی واجتماعی پنجاه – شصت سال پیشین گره زده و با آب ولعاب یک نثر مجلل وفخیم به خواننده گانش پیشکش می کند. نثرطنز گونه یی که دربرخی حالات توأم با تحقیر وتمسخر آدمهای داستان وشخصیت های سیاسی دخیل درماجرا ها و حوادث سیاسی کشور است. امین شخصیت مرکزی داستان برجسته ترین چهره داستان فرزند دیپلمات مستبد، ظالم و زنباره یی است که مادرش را مادر پدرش " عالیه بیگم " به نرخ کاه ماش خریده و دراختیار پسر شهوت پرستش قرار داده است. " امین " ومادرش جایگاه کلک ششم یا دو آدم اضافی را درآن خانه اشرافی که محل آمد وشد وخورد ونوش درباریان نیزهست ، دارا اند و بی جهت نیست که هرکوزه یی که می شکند برسر آن ها می شکند ویا هرگلی که به آب داده می شود، مقصر همان ها اند :حسینه و فرزند دلبندش امین.
امین آرام آرام بزرگ می شود. به مدرسه ودانشگاه راه می یابد ومحیط ومحاط دید و تفکرش گسترده می شود.کوچه گی هایش را بیشتر از پیش می شناسد ودراین میان با شخصیت هایی همچون محسن آغا و موسی خاخام یهودی که زیبا دختری سپید رو وسیه گیسویی درخانه دارد، الفت وانس بیشتر گرفته وبا آنان چنان نزدیک می شود که همچون دوبادام در پوستی. امین که دیگر جوان آگاه وکتابخوان شده است، با شخصیت معروف سیاسی " محمودی " فقید و برخی ازشخصیت های فرهنگی وسیاسی دیگرهمچون شادروان باقی قایل زاده و دیگران آشنا شده ورفته رفته به میتنگ ها و تظاهرات آن دوران شرکت می کند و دیری نمی گذرد که دلبستهء یک جریان سیاسی مترقی می گردد و به عضویت آن تن می دهد.اما امین دلبسته گی دیگری نیز دارد : دلبسته گی به " زلیخا " دختر موسای یهودی. خوشبختانه این عشق یکطرفه نیست، دوطرفه است وزلیخا نیز امین را بیشتر از جانش دوست می دارد. آن ها سال ها با هم نرد عشق می بازند. پس از حوادث نظامی – سیاسی و جابه جایی های قدرت دولتی و گسترده گی خشونت و کشت وکشتار و ارزانی وفراوانی مرگ ومیر همشهریان وزندانی شدن های بدون موجب امین و شرکت وی دریکی از عملیات های مححاربوی و زخمی شدن وصحت یاب شدنش، زلیخا به اثر اصرار امین و پدرش روانه سواحل آرام می شود و پس از مدتی به تشویق یکی از دوستان شارلتان یهودی تبار ولی عاشق سینه چاک دیرینش " یعقوب " به کشور آلمان درخواست پناهنده گی می دهد وبنابراصرار همو حاضر می شود تا سند ازدواج را با وی برای تسهیل پروسهء پناهنده گیش امضاء کند. بعد حوادث به صورت دراماتیکی تغییر می کند و زلیخا یعقوب را با کارد آشپز خانه می کشد و زندانی می شود تا این که امین پس از استقرار دولت کرزی قادر می شود تا برای رهایی واستخلاص زلیخا از زندان،راهی آلمان شود. واین تمام ماجرای یک رمانی است با این عرض وطول. اما راوی داستان با روایت خاطره ها ، حادثه های تاریخی ، بازتاب دادن رسم ورواج ها، فکاهی ها ، ضرب المثل ها ، اشعارنغز ، نقل قول ها، داگری های حق ویا ناحق و فلسفه بازی ها مانند یک دانای کـلُ، وگزارش های مفصل ژورنالیستک گونه، توفیق یافته است تا این داستان را کش بدهد وبیشتر از هزار صفحه – اگرصفحات سفید را از شمار بیندازیم - راسیاه کند؛ واین درحالی است که در درازنای این پرگویی ها حضور قهرمانان وکرکتر های عمدهء داستان کمرنگ می شوند وگهگاهی – حتا - خواننده آنان را بیخی فراموش می کند. اما به نظرمن داستان کوتاه ویا رمان نباید به روی کلمات و تعدد صفحات متکی باشد. به ویژه در رمان باید به گسترده گی وتعدد حادثه ها بیشتر پرداخت تا رمان از همان ابتدا به مرگ محکوم نشود. این پرورش حوادث و آفرینش پرسناژ ها و گره گشایی ها است که خواننده رمان را به سوی خود می کشاند وتا آخرین صفحه همراه خود می برد، نه پرورش الفاذ و نثر پراز زرق وبرق.
نادرستی های چاپی واملایی :
دوکتور صبورالله سیاه سنگ که بر رمان کوچهء ما تقریظ کوتاهی نوشته بود، یکی از کاستی های این کتاب را که دراروپا به چاپ رسیده بود، نادرستی های فراوان طباعتی و عدم مراعات نمودن نشانه گزاری های نوشتاری وانمود کرده بودند. اما خوشبختانه این کاستی ها را درنسخه یی که تازه در ایران به دست نشر سپرده شده است، کمتر می توان پیدا نمود؛ اما با این همه برخی نا درستی های املایی و چاپیی دراین طبع وجود دارد که دراین آشفته بازار نا همگونی های املایی ، متأسفانه زیاد جدی گرفته نمی شوند ؛ ولی گهگاهی باعث ملال خاطر خواننده یی می گردند که درنوشتن زبان فارسی از روش املای زبان دری پذیرفته شدهء انجمن نویسنده گان افغانستان سود می جویند.
اکرم عثمان که تحیصل کردهء دانشگاه تهران است درهنگام نوشتن " کوچهء ما " از رسالهء روش املای زبان دری پذیرفتهء انجمن نویسنده گان افغانستان پیروی نمی کند و مانند ایرانی جماعت حرف " ه " واژه های مختوم به " های " غیر ملفوظ " را حذف کرده و مثلاً به عوض زنده گی ، می نویسد زندگی. همچنان جناب شان درکاربرد واژه های مختوم به " ه" نا ملفوظ که " حرف " ه " باید به شکل " یی " نوشته شود، مطابق به شیوهء نوشتاری ایرانی ها " ای " می نویسند. درحالی که به اساس روش املای زبان دری نوشتن " ای " تنها دریکی دو مورد مجاز است. درصیغهء مفرد مخاطب ، فعل ماضی قریب ، یا صیغهء مفرد مخاطب فعل حال. مانند تو درخانه ای؟ رفته ای، گفته ای ، گفته اید ، رفته اید ، آمده اید وغیره.
اگرچه ویراستار این اثر مستطاب جناب کاظم کاظمی شاعر ومتفکر مطرح زمان ما هستند و این کتاب درمقایسه با آثاری که درپشاور پاکستان و یا برخی از کشور های غربی به نشر رسیده اند، نادرستی های املایی وچاپی اندکی دارد، با آن هم ازنظر من نادرستی های املایی و چاپی ذیل درآن دیده می شوند : مثلاً واژهء " طوفان " به صورت نادرست در بسیاری از صفحات این کتاب از جمله صص24 ، 36، 180 جلد دوم به شکل توفان نوشته شده است.. درحالی که طوفان وتوفان معانی مختلف داشته وواژه های متفاوتی هستند. درفرهنگ عمید درباره معنی " طوفان " چنین آمده است : آب فراوان یا سیل شدید که ناگهان مساحت زیادی از زمین را فراگیرد وغرق کند. هرچیز شدید وبسیار که همه را فراگیرد مثل باد و آب وآتش . انقلاب شدید درهوا . باد شدید که آب دریا را به جنبش آورد. اما معنی توفان به حرف " ت " را درهمان فرهنگ چنین می خوانیم : توفان از مصدر توفیدن است وبه معنی جوش وخروش . شور وغوغا ، به هم خورده گی هوا ووزش باد های سخت و جوش وخروش دریا. پس می بینیم که آن چه را که نویسنده از کاربرد واژهء طوفان دربسی حالات مراد دارد در نوشتن آن به حرف " ت " حاصل نمی شود.
دوگانه گی در شیوهء نوشتن برخی از واژه ها یکی از کاستی های دیگر این کتاب است. مثلاً درصص 228 و229 ج 2 ، نام عبدالاله هم به شکل عبدالالله آمده است وهم به صورت عبدالاله. درحالی که استاد سید علی محمد اشراقی درآِیین درست نویسی می نویسد که باید کوشید تا شیوهء املایی از شروع تا انجام یک نبشته یکدست وبا استفاده از یک روش باشد.
واژهء "جرأت" را در فرهنگ عمید با همین املاء می یابیم نه به شکل "جرئت" که دراین کتاب ده ها بار تکرار شده است مثلاً در ص232 ج2. البته این واژه عربی است و به عربی این طور نوشته می شود :جرأة
آسیاب سنگ که درص 290 ج1 وبرخی از صفحات بسیار دیگر به شکل آسیا سنگ آمده و حرف " ب" آن حذف شده است، نیز معنای به کلی متفاوتی دارد از آن چه نویسنده مراد داشته است. زیرا آسیا قاره یی است عظیم از پنج قارهء جهان و آسیاب محلی است که درآن گندم و جو و جواری به وسیله دو سنگ بزرگ وهمواری که بالای هم قرار دارند و پیوسته توسط آب می چرخند ، آرد می شوند.
همچنان واژه های "سود وسودا" که دراین کتاب ده ها بار تکرار شده اند، ازجمله د رصص 223، 397 ، 623 ج1 ، از جملهء همان اغلاط مشهوری اند که عوام الناس به غلط آن ها را هنگام خریداری اجناس مورد ضرورت خانه استعمال کرده و دربسیاری حالات آن معنایی را نمی دهد که نویسندهء کوچه ما آن ها را به کار برده است. زیرا معنای سود چیزی نیست جز فایده کردن در خرید ویا فروش ومعنای سودا هم معامله ، دادوستد ، خرید وفروش است . پس بهتر خواهد بود که به عوض سود وسودا گفته شود : احمد مواد مورد ضرورت خانه را خرید وآورد.
اکرم عثمان اگرچه مکتب افسران احتیاط را درسال 1343خ در بالاحصار کابل خوانده وبه رتبهء دریم بریدمن احتیاط مفتخر شده است با آن هم درصفحهء 422 ج1، اصطلاح " باصقین " را " باسقین " نامیده وتصور می کند که این واژه به عوض واژهء "هجوم" به کار می رفته است. همچنان درصفحهء 423 ج1 ترکیب " جمع آمد " را به جای قوماندهء " جمع شی " و درصفحه 430 ج1 " ضبط وپروت " را به عوض " زحف وپروت " که زحف مصدر است وواژهء عربی و پروت هم واژه پشتو است استعمال می کند. درحالی که این دواژه ترکیبی است از زبان های عربی وپشتو به معنای به روی سینه خوابیدن و با دست ها وزانو ها خزیدن واندک اندک پیش رفتن به سوی هدف داده شده.
درص 458ج2 می نویسد" بنائا" که البته غلطی تایپی است ودر اصل باید بناءً بوده باشد ؛ ولی من می خواهم پیشنهاد کنم که آیا بهتر نیست تا به عوض بناءً عربی، بنابراین وبنابرآن خود مان را بنویسیم؟
درصص 339 و340 وبسیاری از صفحات دیگر این نبشته واژهء " کمک" به صورت " کومک " آمده است که شکل گفتاری این واژه است ؛ ولی از نویسنده یی مانند اکرم عثمان که به نیکی می داند که زبان گفتاری را نباید با زبان نبشتاری آمیخت ، چنین اشتباهی چندان توجیه پذبر به نظر نمی خورد.
جملهء" توجه می دهد-ص423" که درچندین صفحهء این کتاب تکرار شده است ، نیز جمله یی است که برای نخستین بار می خوانیم. زیرا تاکنون خوانده بودیم به : توجه می رسانیم، توجه کنید، متوجه شد، توجه می کند، توجه نامبرده را جلب می کند و.. ولی" توجه می دهد" را اگردیگران شنیده باشند ، این تنابندهء خدا نشنیده است.
ترکیب های آشتی ناپذیر وسیری ناپذیردر صفحات 170 ج2 و252 ج2 به شکل آشتی ناپزیر وسیری ناپزیر آمده اند که شاید نادرستی طباعتی باشند.
درصفحه 511 ج2 وچند جای دیگر این کتاب واژهء " اقلاً " به عوض حد اقل آمده است، درحالی که اگر دیگران نمی دانند آقای اکرم عثمان به نیکی می دانند که واژه های اقل واکثرعربی غیر منصرف اند وتنوین نمی پذیرند. پس بهتر است که به عوض اکثراً بنویسیم : غالباً یا بیشتر و به جای اقلاً ، حد اقل ویا دست کم ویا کم ازکم نوشت.
این نادرستی های چاپی نیز دلآزار هستند : صص 37ج1، نگبان به عوض نگهبان، 60 و 61ج1، ااستالین – استالین، 231 ج1 سءوالی – سؤالی ، 237ج1، مرغیان ؟ ، 532484ج1، اربات اقتدار- ارباب اقتدار532ج1 آستین وآستن – آستین وآستر، 568ج1 به مهمان گناهی- به همان گناهی ، 507ج1بهزعم – به زعم ، 582ج1شطیحات – شطحیات ، 585ج1، خوردضابط- خردضابط، 649ج1، می ش افد- می شگافد، 37ج2، قاکولته – فاکولته، 65ج2، بی بقه – بی طبقه، 135ج2، اندشناک- اندیشناک ، 215ج2، تبصرهء دوباره- تبصره دربارهء ، 270ج2، شوونیزم- سویتیزم،336ج2،تماشاه - تماشا 387ج2ببرک کارکل – ببرک کارمل ، 414ج2، وقی- وقتی،484ج2،مدهد- می دهد.417ج2، تصحیح کنم- تصحیح کنیم، 457ج2، گم گم- گم. 550ج2، کم کنم- کم کنیم، 575ج2براندختن- برانداختن.
زبان کوچهء ما :
فرهنگی عزیزی درنبشته اش به مناسبت تجلیل ازهفتادمین سالگرد تولد کاندید اکادمیسن داکتر محمد اکرم عثمان نوشته بود که زبان نثرش با سواد سعدی و طنز حافظ آمیخته است. او آرایشگر چیره دست زنده گی وپالایشگر روان ماست که با نیش زبان وکنایه های رندانه می خواهد ما این گونه که هستیم نباشیم. آری اکرم عثمان زیبا ودلنشین وروان و سلیس می نویسد و نثرش دربسی حالات به ویژه هنگامی که خودش آن را دکلمه می نماید سخت اثر گذار وروح نواز است ؛ ولی سوگمندانه که درکوچهء ما این نثر شکوهمند سعدی وار واین شیوهء رندانهء حافظ با افت وخیز ودرشتی وزشتی و حتی توهین ودشنام به آدم ها وشخصیت ها همراه می شود به طوری که نویسنده دربسیاری حالات بی طرفی یک راوی و تاریخ نویس یا گزارشگر را از دست می دهد . درهمین حالات است که خواننده به عوض طنین موسیقی دل انگیز آواز سحر آمیز نویسندهء "وقتی که نی ها گل می کنند" ، صدای پر ازبغض وکین وغضب آلود کسی را می شنود که تبلیغات چی های حزبی راسگ هایی می انگارد که بیست وچهار ساعت " قوله " می کشیده اند ویا کارکنان ادارات دولتی را " حشرات موذیی " که اینک ازبرکت دموکراسی آزدای آزادی می گفتند ومکتبی ها را نیز که دیگرافسار وپچاری را که کنده بودند و چهار نعل به سوی انقلاب می تاختند، همزاد چهارپایان !
اما برعلاوهء آنچه جناب غفار عریف درمورد زشتی زبان کوچهء ما آورده است، ده ها مورد دیگر اهانت ودشنام زنی نیز وجود دارد که به اسم حقیقی وآدرس مشخص اشخاص و شخصیت ها اعم از سیاسی و غیر سیاسی صورت گرفته است. بیایید به عنوان مشت نمونهء خروار به این چند مثال بسنده کنیم :
درص 56ج2: " داد وبیداد ! زبان ای [ این ] خرکار بی پدر ومادر کوخ داره. کسی نیست که اززیر نوشادر بالاکنیش وازبالا دهانشه که مثل بیت الخلاء بد بوست، بدوزه ."
یا درآغاز بخش 107 می خوانیم :" اربابان جدید درنُه سوراخ مردم گل میخ فرو می کنند وبه اندازهء نیفهء سوزن نیز مجرای نفس کشیدن را باز نمی گذارند"
درص 363 ج2: دربارهء موسفیدان و برخی از فرهنگیان شهر کابل که به منظور نظارت از کار انتخابات شورای ملی در کمیتهء حزبی شهر کابل جمع می شدند وهم جوانی که به حکم وظیفه مجبور بود، از حضور آن ها درجلسه به منشی شهر گزارش بدهد، چنین می نویسد :" اواز اعضای کمیسیون امضاء می گرفت. موسفیدان وقتی که گماشتهء شهر را دور می دیدند ، هم به ریش خود وهم به ریش حزب ودولت وهم به ریش دموکراسی می خندیدند وبه صیغهء تعرض می گفتند " این بار اول نیست که ریش ما را با نجاست می آلایند وریسمان ما را به دُم خر می بندند. "
درص 231ج1: طبع بذله گویی نویسنده گلُ کرده ودرمورد رییس دندان طلایی مطبوعات وقت چنین می نویسد: رهی [معیری] پرسید : "آیا در اسطبل کابینهء شما خری ازاین این بهتر نبود که وزیرش می کردند؟" مهمان دار جواب داد : " آقای رهی ! سال هاست که افسار فرهنگیان ما به دُم خر بسته شده وتا این دم ودستگاه وجود دارد، خر خری هم ادامه دارد."
درص 457 ج1 درمورد انظباط ودسپلین افسران پارسا ووظیفه شناس دانشگاه نظامی وقت چنین می نویسد : " اما عسکری بدون مردم آزاری پیش نمی رفت. افسران اداری- درنده های دوپا- به جویدن گوشت نرم وشیرین عادت کرده بودند. بیره های شان مدام می خارید ودندان های تیز شان برای جویدن ودریدن آماده شده بود.... "
درصفحه 631ج1:
درصفحه بعد : " عثمان خان جلاد ، عبدالحی را به همان گناهی که قوماندان چند هفته قبل امین را در" مفرزه " مجازات کرده بود، متهم نموده بود وفرستاده بودش زیر خیمه نا ازسویی ثمرهء خلق وتواضعش را ببیند واز سوی دیگر خارش دندان های خودش آرام بگیرند. "
ولی این عثمان خان حتی گنجشک را هم نکشته بود. او از جبل السراج و رتبه اش تورن بود. شخص نهایت غریب و ساده یی بود. شکی نیست که افسر با انظباطی بود ؛ ولی هرگز کسی را توهین وتحقیر نمی کرد. اتفاقاً همو بود که مرا نیز درهنگام درس عملی در مضمون دافعتانک به خاطر عدم توجه ام به گفته هایش جزا داده بود. اما ضبط وربط در محیط نظامی را اگر مانند امروز حذف کنیم، ثمره اش همین خواهد بود که می بینیم.
درصص 431-432ج1: افسران با ناموس و وطنپرست مکتب ظابطان احتیاط را از زبان یک سرباز پهره دار چنین دشنام می دهد :" حالا بی غم تماشا کن! دله ودیوث تا صبح بر نمی گردند. "

داستان به شیوهء خطی روایت شده و نویسنده داستانش را با توالی زمان باز گو کرده ولی در حین روایت دستور زبان رعایت نشده است وهمین موضوع باعث می شود که برای خواننده در بسی حالات التباس معنی دست دهد و نداند که حادثه یی را که راوی حکایه می کند درچه زمانی رخ داده است ، درزمان حال یا درگذشته ؟ زیرا وی ناگهان اززمان حال به زمان ماضی بعید وازفعل مضارع اخباری به فعل ماضی مطلق رو می آورد و تسلسل فکری خواننده را برهم می زند. کتاب باچنین شیوه یی از همان آغازین صفحات شروع می شود وتا پایان به همین روال ادامه می یابد . مثلاً :دربخش 149 چنین می خوانیم :
" بعد از رفتن زلیخا زمین امین را حا نمی دهد. روزها به درازی قیامت جان وتنش را می خست ."
شخصیت ها وکرکتر های عمده :
ادامه دارد

Re: کاش کوچهء ما را نمی خواندم

پستارسال شده در: سه شنبه نوامبر 09, 2010 1:55 pm
توسط محمدنبی عظیمی
کاش کوچهء ما را نمی خواندم بخش سوم

شخصیت ها وپرسناژ های عمده :

امین ازجملهء شخصیت های کلیدی داستان به شمار می رود ، به طوری که حضور ملموس وی را دربسی اتفاق ها و حادثه هایی که درکوچه ما رخ می دهند ، حس می کنیم. اما این امین هرکسی که باشد مخلوق نویسنده ء داستان است . بنابراین هرحرف وهرعملی که او وسایر قهرمانان کوچهء ما برزبان می آورند و انجام می دهند، سخنان و عملکرد های آنان نیست ؛ بل از نویسندهء داستان است که به دهن آن ها گذاشته می شود. پس تاهنگامی که امین امین است ودرنقش خودش ظاهر می شود، آدم ساده ، صمیمی و خوش قلبی است که زلیخا ومادرش وزنده گی را دوست دارد وبا کوچه گی ها، آشنایان وآدم های دور وبرش روابط متعارف و صمیمانه برقرار می کند. او تا اخیر داستان شخصیت آرام ، برده بار، و بی توقعی دارد. اصلاً خشمگین نمی شود . دربرابر ظلم واجحافی که درمراحل مختلف زنده گی براو وارد می کنند، نمی ایستد وبرده وار همه ستم ها را قبول می کند وبه جان می خرد ، انگار آدمی است که حتی اگر مورچه یی سهواً درزیر پایش بمیرد ، اقیانوسی از اشک از چشمانش جاری می شود. اما هنگامی که بزرگ تر می شود و به آدم سیاسی مبدل می گردد، دیگر وی امین نیست ، بل نویسندهء داستان است . یعنی کسی که خواسته است از زبان امین خاطرات زنده گی سیاسیش را بازگو کند ، عقده ها وکمپلکس های روحیش را بگشاید، کسانی را که دوست دارد تا سرحد نامحدودی ستایش کند و کسانی را که بد می بیند ، با زشت ترین کلمات ودشنام ها مورد سرزنش قرار دهد. این امین دردادگری هایش تند وشتابزده عمل می کند و درگزارش های خطی و ژورنالیستک گونه اش دست به دامن " افواه " و " شایعه " و " آوازه " می زند و ازخط صداقت ژورنالیستکی گهگاهی یکسره عدول می کند. به همین سبب است که دادگری هایش آگنده از تناقض وتحلیل هایش سرشار از حب وبغض سیاسی اند. اما این کدام عقده است که آفرینشگر امین را مجبور ساخته است که با قهرمانان و شخصیت های سیاسیی که درداستانش حق وناحق راه یافته اند ، برخوردهای جداگانه داشته باشد؟ یکی را ازپشت شیشهء سیاه عینکش بنگرد ودیگری را از پشت شیشهء سفید عینکش؟ مگر شگفتی آور نیست که کسی که به ایدیولوژی چپ و دانش مترقی باور داشته واززمرهء کسانی بوده است که برای تدویر کنگرهء حزب تلاش داشته است، درزمان حاکمیت حزب حاکم سکوت کرده واز مزایای آن استفاده کند ؛ ولی پس ازسقوط حاکمیت قلم برگیرد ، نظام را لائیک (مثلاً در ص 600) بخواند، افسران ارتش را دله ودیوث و کارگزاران نظام را دست نشانده و عمال بیگانه؟ بیایید ریشهء این ارتداد سیاسی را پی گیریم :


این دیگر یک حقیقت است که نویسندهء کوچه ما ، زمانی از جملهء فعالین حزبی بوده است وازجملهء رفقایی که برای تدویرکنگرهء مؤسس درتک وپو و تلاش خسته گی ناپذیر بوده اند. چندی پیش رفیق گران ارج جناب عبدالصمد اظهر یکی از پیشکسوتان حزب دموکراتیک خلق افغانستان به مناسبت چهل وپنجمین سالگرد حزب دیموکراتیک خلق افغانستان دربخشی ازنبشتهء " از کجا تا به کجا ؟ " که درسایت وزین " اصالت " اقبال نشر یافته بود، درمورد اولین اقداماتی که برای تدویر کنگره مؤسس ضرور بود وباید انجام می گرفت ، چنین می نویسد :


" ... یکی از کار های مهم واولی که باید انجام می شد، نزدیک سازی دویار زندان ، ببرک کارمل ومیر اکبر خیبر بود که بنا بر سوء تفاهمی از هم فاصله گرفته بودند. عده یی ازفعالین به این امر اهتمام ورزیدند که نقش اساسی را دراین ارتباط سلیمان لایق اداء نمود. با رفع سوء تفاهمات ، کارایجاد تماس ها ، نشست های محدود ومباحثات آغاز گردید که روز تا روز گسترده تر شده می رفت. از جمله کسانی که دراین ارتباط علاوه برببرک کارمل ومیراکبر خیبر زودتر فعال شده بودند می توان از سلیمان لایق ، ذبیح الله زیارمل، حکیم سروری، شاد روان عارف سروری، شاد روان مهرالحق قطره ، شاد روان قدوس غوربندی، اکرم عثمان ، دوکتور شاه ولی ونویسنده یاد نمود. زمانی که تماس ها وجر وبحث های ببرک کارمل ومیر اکبر خیبر با شخصیت های کلیدی منتج به دستیابی تفاهماتی گردید، کار همه جانبهء ایجاد تشکیلات مقدماتی ، به مثابه زیر بنایی برای تدارک تدویر کنگرهء مؤسس آغاز گردید. "


مرحوم عبدالقدوس غوربندی نیز در صفحهء نهم کتابش " نگاهی به تاریخ حزب دموکراتیک خلق افغاستان " اکرم عثمان را عضوی از حلقهء حزبی خود و از جملهء همسنگرانی می داند که برای نخستین بار زنده یاد میراکبر خیبر را "استاد " خطاب کرد:


" ...میر اکبر خیبر درس زبان انگلیسی را شروع کرد. دراولین روزهای تدریس تاثیر عمیقی بر ما گذاشت. او به مرور زمان وبه احتیاط نظریات سیاسی وفلسفی خود را مطرح می کرد. درگروپ سه نفری مان به مرور دوستان وهمسنگران دیگری راه یافتند. محمد اکرم عثمان ، عارف اکبری [ سروری ] بشیر رویگر، رحمت الله ، محمد موسی آتش، ذبیح الله [ زیارمل ] وسیلانی که معرفت قبلی با سلیمان لایق داشتند، یکی بعد دیگری به حلقهء ما راه یافتند. به یاد دارم آن بار اول بود که محمد اکرم عثمان ، میر اکبر خیبر را استاد خطاب کرد. بعد از آن دیگر کلمهء استاد با نام خیبر گره خورده بود. تنها درحلقهء ما نی ، بلکه درمیان تمام اعضای حزب مروج گردید. "


حالا چه واقع شد که این عضو پیش کسوت حزب دموکراتیک خلق افغانستان عقده مند گردید و آستین بر زد و شش سال تمام صرف کرد برای نوشتن کوچهء ما که اگر به دقت خوانده شود، دشنام نامه ییست بر ضد بهترین رفقای آن دورانش. ازجمله زنده یاد عارف سروری، حکیم سروری، بشیر رویگر، ذبیح الله زیارمل ، مهرالحق قطره، قدوس غوربندی، عبدالصمد اظهر ، رحمت الله ، شادروان موسی آتش ، سیلانی و دیگر رفقا که با تمام فراز ها وفرود های روزگار تا همین اکنون به آرمان های حزب ومردم خویش وفادار مانده اند وهرگز به خاطر برائت ! گرفتن و تغییر دادن اذهان مخالفین ایدیولوژیک شان" کوچه" بدل نکرده اند. وسوال دیگر این است که چه خصومتی میان امین قهرمان کوچهء ما و زنده یاد ببرک کارمل می توانست وجود داشته باشد که بخش زیاد داستان آگنده است از اتهام و کنایه و هجو و تحقیر آن فقید ؟ آیا شهادت میر اکبر خیبر را که دشمنان حزب به دوش ببرک کارمل مرحوم می اندازند، باعث این نفرت بی پایان شده است ویا نرسیدن به مقام های حزبی ودولتی درخور درهمان وقت وزمان؟ مسأله یی ترور استاد خیبر را که دوست ویار زندان و رفیق راه وهمراه ببرک کارمل بود، دیگر همه می دانند که توسط دو نفر از اعضای حزب اسلامی گلبدین حکمتیار صورت گرفته بود و توسط وحید مژده یکی از پژوهشگران آگاه مسایل سیاسی وتاریخی افشاء شده است که خود داستانی است پر ازاشک وخون و من درجای دیگراین یادداشت ها به صورت مفصل درباره آن خواهم نوشت. اما می ماند مسأله مقام دولتی وموقف حزبی که اگر انصاف داشته باشیم ، می بینیم که هم درزمان زنده یاد ببرک کارمل وهم دروقت ریاست جمهوری داکتر نجیب الله شهید، مقام های بلند سیاسی به وی تفویض شده ، هرگز به حاشیه رانده نشده وهمیشه مورد توجه بوده است.


به طور مثال آیا حضور یک شخص در بسی کمیسیون های دولتی، اشتراک کردن پیهم وی در میز های گِــرد برای توضیح وتشریح اهداف دولت ، مفتخر شدن به رتبهء بزرگ علمی یک کشور دلیل اعتماد وتوجه دولت به آن شخص نیست؟ آخر من خود که بارها با آن بزرگواردرمیزهای گرد رادیو تلویزیون وقت افغانستان برای توضیح حوادث اجتماعی ، سیاسی و نظامی آن برهه زمانی اشتراک داشته ام ؛ حتی یک کلمه انتقاد آمیزنسبت به سیاست های دولت اززبان آن جناب درآن زمان نشنیده ام، چه رسد به دشنام زنی و تحقیر وتوهین افراد وشخصیت هایی که تا کنون هیچ محکمه یی سندی دال بر محکومیت آنان ارائه نکرده است.


اگر از موضوع دورنرفته باشم می خواستم به یاد دوستان بیاورم که این تنها کوچهء ما نیست که نویسنده اش خواسته است وضعیت سیاسی واجتماعی افغانستان چهل سال پیش را درهاله یی ازروایت بیان کند. بل نویسنده گان دیگری هم هستند که چنین کار بزرگی را انجام داده اند ولی بیطرفی یک داستان نویس را پاس داشته اند. مثلاً رزاق مامون نویسندهء " عصر خودکشی " که در16 ساله گی درزمان قدرت وحاکمیت سیاسی حزب دموکراتیک خلق افغانستان به خاطر تعلقش به حزب اسلامی گلبدین حکمتیار به زندان رفت و سال های متمادی را درزندان پلچرخی سپری کرد و می بایست عقده می داشت ودست کم با نیش زبان انتقام می گرفت؛ برعکس دررمان قطورش حتی یک کلمهء توهین آمیز به آدرس کسی ننوشته است. دراین رمان که درحقیقت تقابلی است دربین استخبارات دولت افغانستان ( خاد ) واستخبارات مجاهدین سابق درکابل که تا پایان داستان به صورت دردناک ادامه می یابد ، رزاق مامون درباره برخی از کارکنان مهم وزارت امنیت دولتی ؛ ولی با نام های مستعار وشخص داکتر نجیب الله رئیس و بعد ها وزیر آن وزارت با اسم حقیقی اش حرف می زند ؛ اما نه به آن زشتی ونه با آن درشتیی که در کوچه ما به کار رفته وراوی داستان ازآن استفاده کرده است. مؤجز این که رمان مامون بر مبنای خط ایدیولوژیکی نوشته نشده است و به همین سبب دربین طیف وسیعی از روشنفکران کتابخوان از شهرت کم نظیر برخوردار شده و ازجملهء آثار ماندگار داستانی محسوب می گردد.

به هرحال برگردیم به اصل موضوع یعنی این که هم امین وهم آکه موسای خاخام نیمچه فیلسوف که آرام آرام حیثیت مرشد ورهنمای او را به خود اختصاص می دهد، آدم های لیبرال منشی هستند که دربارهء مسایل اجتماعی – تاریخی نگرش روشنفکر مآبانه یی دارند، چندان که با برخورد عاطفی به مسایل بنیادی جامعه وجهان پیرامون شان می نگرند، نه با دید عینی وریالیستیکی. جناب حسین فخری داستان نویس ومنتقد ادبی کشور ما درشماره 362ماه جوزای 1389 خ ، روزنامه 8 صبح در مورد چنین می نویسد :


" نویسنده در رمان کوچهء ما آدمی است عاطفی واحساساتی ونسبت به آدم های داستانی اش به برداشت های احساساتی واخلاقی اکتفا می کند. به یکی همدردی نشان می دهد به دیگری بدبینی وحتی خصومت ونفرت. یعنی بسیاری ها را از پشت عینک سیاه وسفید می نگرد ودرنهایت نگرش روشنفکرانی را می نمایاند که با برخورداخلاقی محض ، مسایل اجتماعی وتاریخی را مطرح می کنند. نویسنده تاریخ را به مثابه داستان تلاش ها ورنج های مردم مورد توجه قرار نداده وشکلی از پرس و جوی اجتماعی نیست. استنباط تازه یی از تاریخ به خصوص برای جوانان ندارد . رمان تاریخی ، اثری تخیلی ومبتنی بر احساس نویسنده یی است که غالباً بر مبنای خط عقیدتی نمی نویسد. اما اگر تصویری که از دوران مورد نظرش می دهد ، جامع و بی غرضانه باشد ، می تواند به غنای آگاهی ما ازآن دوره کمک کند. ..... درادبیات داستانی شخصیت خوب وبد مطلق وجود ندارد واگر سایهء ادبی نباشد گهگاهی هتک حرمتی هم به مشام می رسد. ..درنتیجه اساسی ترین جنبه داستان که همان " نشان دادن " است فراموش می گردد وجایش را توضیح دادن مستقیم وپرگویی به خود اختصاص می دهد. "


اکه موسای یهودی :
دومین پرسناژعمده داستان شخصی است به نام موسای یهودی پدر دختر نازنینی که دل درگرو مهر امین سپرده است. موسی به - گفته راوی- درعنفوان جوانی به نهضت اتحاد ملی ترکستان می پیوندد و با تعدادی از جوانان انقلابی باشقیرستان که درآن جمله هشت تن یهودی باشقیری نیز شامل بودند به اردوی سرخ ثبت نام می کند. بعد درجنگ جهانی اشتراک می کند وبه خاطر پیروزی طبقه کارگر تمام کشورهای جهان ، با همرزمان دیگرش خود را به آب وآتش می زند وازنخستین دولت کارگری جهان دربرابرارتش سفید تا پای جان دفاع می کند و....سرانجام به افغانستان فرار کرده با پول های باد آورده یی که معلوم نیست از کجا کرده درشهرنو یعنی منطقه اشرافی شهر کابل بوستان سرایی برای خود می سازد وزنده گی بی دغدغه یی را حتی دردشوارترین شرایط کابل می گذراند. البته من به این کاری ندارم که او جاسوس موساد بوده است یا یک یهودی بی آزار. ولی شگفت زده می شوم که درمیان آن قومی که پول دین ودنیای شان است، چنین شخصیتی می تواند وجود داشته باشد که داشتن ونداشتن پول و منفعت مادی درروابط روزانه برایش بی اهمیت است؛ زیرا تا کنون نه مسلمان چنین چیزی شنیده ونه کافر چنین چیزی دیده ! به هرحال این شخص که شراب خوری است قهار و رفیق دریا نوش دیگری هم به نام محسن آغا دارد، تا ختم داستان به مثابه رهنما و غمخوار ومشاور امین باقی می ماند . اما این آدم به شدت پرگو، فلسفه باز، تاریخ دان، دانای کل و عقل عالم است . اودربسی جا ها کتابی حرف می زند و کتابی می اندیشد. مثلاً هنگامی که دربارهء حوادث انقلاب اکتبر حرف می زند، به آدم این تصور دست می دهد که کتاب تاریخ اتحاد شوروی وقت را گشوده و خط به خط آن را می خواند و به امین و محسن آغا چنین تفهیم می کند که انگار افغانستان نیز شوروی باشد وحوادث تاریخی هم دور باطلی که درهمه جا یکسان رخ داده می تواند . خاخام ، فارسی را مانند بلبل حرف می زند و ابیات زیادی از گنجینه های ادب زبان فارسی را درحافظه دارد. گل وگل بته را دوست دارد و می و می خانه را می پرستد. بدینترتیب او جامع الکمالات است ! فقط عیب بزرگش این است که سخت منفی باف است ودادگری هایش تند وشتاب زده اند و همین امر سبب می شود که دربسیاری حالات درک درستی از وضعیت نداشته باشد وامین معصوم را با مشوره های ناسخته اش از نهضت مترقی کشورش دور ودورترساخته سرانجام به انزوای سیاسی بکشاند.

اما حکمت این که چنین نقش برجسته یی به این " یهودی سرگردان " ودخترش دراین داستان داده شده است چیست؟ آیا نویسنده برای رنگینی هرچه بیشتر هوا وفضای داستانی به این امر مبادرت کرده است ؟ یا می خواسته است به مردمی که نمی فهمند، بفهماند که یا ایهاالناس زنهار! زنهار! که خداوند مسلمان ویهود وگبر ونصارا را یکسان آفریده و در امرخلقت به هیچ طایفه یی امتیازی نبخشیده است ، یا این که گزارشی داده باشد برای قوم یهود که آخرین یهودی افغانستانی درشرایط دشوار افغانستان چگونه زیست و چگونه حتی حاضر شد دخترش را درعقد نکاح یک مسلمان درآورد؟


محسن آغا :


این شخص دکان انتیک فروشیی دارد در جوار مسجد حاجی یعقوب. آدم رند ، چالاک ولی دست ودلبازی است و درپس خانهء دکانش انواع و اقسام مشروبات الکلی را ذخیره کرده است. از ویسکی گرفته تا ودکا و کنیاک وشراب های وطنی آن هم درخم های ده منی . وی آدم به درد بخوری است زیرا رمز کار در بازار را بیخی بلد است ومی داند چگونه خر درگل مانده ء خود ودوستانش را با دادن یک مشت پول و یا یک بوتل مشروب و یا تحفه وتارتق از گل بیرون بکشد. وی درهرزمان وهر برهه تاریخ با رجال وشخصیت های بزرگ ومطرح حشر ونشر دارد و در دستگاه جهنمی استخبارات وقت نیز آمد وشّــد ! اگرچه فرصت طلب ومعامله گر است ولی روابط خوبی با جوانان دارد و گهگاهی آنان را به کباب وشراب دعوت می کند. امین را دوست دارد و همو است که چندین بار به نجات وی شتافته و مانند یک پدر و دوست خوب به وی کمک کرده است.

شخصیت های دیگر:


درکوچه ء ما بر علاوه این شخصیت ها ، آدم های دیگری هم هستند: شیراحمد پدر امین مرد عیاش ، پول پرست و زنباره یی که تا آخر داستان بد، بد است ودشمنی آشتی ناپذیری با یگانه پسرش و رفقای حزبی امین دارد. عالیه بیگم مادر پدر امین شخصیت منفی دیگردراین داستان است. پهلوان دّرمحمد ترکاری فروش ، جاجی گک .. سلیمان کبابی ومثلاً دریا خان والی سمنگان ! شخصیت های سیاسی نیز با نام وهویت اصلی وسرگذشت زنده گی شان دراین رمان راه یافته اند. مثلاً ظاهرشاه ، سردار محمد داوود، رهبران حزب دیموکراتیک خلق افغانستان ،وزرا ، سفرا ، رهبران تنظیم ها وسایرین. اما دلچسپ تر از همه این است که برخی از شخصیت های داستانی مانند مثلاً سلیمان کبابی و یا دریا خان کسانی اند که با همین نام ها در جامعه زیسته اند و مردم آنان را می شناسند.


مثلاً این سلیمان کبابی را که از کفر ابلیس درشهر کابل مشهور تر بود کدام کابلیی نمی شناسد؟ همورا که سیاه چرده بود و لاغر اندام و دکان کبابی محقری دریکی از پسکوچه های عقب جاده نادر پشتون و نزدیک به فروشگاه بزرگ افغان درآن زمان داشت وتمام هنرش درپختن " کرایی" لذیذ و کباب خوشمزه خلاصه می شد؛ نه در عرضه کردن مشروب به مشتریان شناسا ویا ناشناسش. اساساً این مشروب الکلی که ازدر ودیوار "کوچهء ما" می بارد، درآن زمانی که نویسنده ازآن سخن می گوید، زیاد معمول نبود وبه جز خواص دردسترس عوام الناسی مانند سلیمان کبایی قرار نداشت. حالا آن فلک زده را ببینید ومشروب خوری ومشروب فروشی را، یا قاچاقبری و دشمنی اش را با شیر احمد خان سفیر و سرانجام خود کشی وحلق آویزشدنش را درفرجام داستان. درست است که دکان او پاتوق بچه های مکتب بود ومن نیز با همصنفان بارها درآنجا رفته و کباب خورده ام ولی هرگز به یاد ندارم که درآن دکان درچاینک های چای برای مشتریان مشروب آورده باشند. البته که او آدم شوخ طبع وزنده دلی بود و غالباً با مشتریانش می خندید و مزاح می کرد. بیخی به یادم است که روزی من ودستگیر صادقی وکبیر و اسحق توخی از بالاحصار گریختیم ورفتیم به دکان سلیمان. هرکدام ما دو دو خوراک کرایی خوردیم ، مگر هنوز هم احساس گرسنه گی می کردیم. پول را که پرداختیم یکی از مایان به وی گفت " سلیمان آغا دل ما را نگرفت ! " سلیمان با تعجب به سوی ما نگریست و پس از چند لحظه یی که اندکی دور شده بودیم با صدای بلند گفت : " آغا جان غم نخور، پسان شگوفه می کند!" پس می بینید که این سلیمان کبابی هرگز در شهرنو وآن هم درجوار مسجد جامع حاجی یعقوب دکان کبابی نداشته است. ولی اگر این سلیمان آن سلیمان کبابی نیست پس بر نویسندهء داستان بود که نام دیگری برای این قهرمان داستان بر می گزید تا برای خوانندهء نسل آن روز " کوچهء ما " سوال وپرسشی باقی نمی ماند. وانگهی اگر یک لحظه تصور کنیم که یکی از فرزندان و یا یکی ازنزدیکان و خویشاندان سلیمان کبابی به این کتاب دسترسی پیدا کند وپدرخانواده شان را با چنین سیما وانداز دراین داستان بیابند ، چه خاکی برسرشان باد خواهند کرد!

دریا خان :


در ص 164 ج2 چنین می خوانیم : " امین با خود می گوید : چه بدبختی بزرگی! بسوزه ای [این ] طالع ناسازگار. مار از پدینه بدش می آیه ، دهن غارش سبز می شه! این همه جاسوس درسر وآخر کوچه کم بود که ای [این] سوته ساروان هم پیدا شد."


" سودای همسایه گی با چنان نرغولی ، هوش ازسرش می پراند. به اتاق مادرش می رود وماجرا را بازگو می کند. حسینه می گویدش که از اول صبح شاهد قضیه است. خدا به داد شان برسد. آن روزدر چرت وسودای مادر وپسر سپری می شود، تا این که بامداد روز دیگر با بانگ بلند یک گاوشیری از خواب بیدار می شوند ومی دانند که همسایه ، دوستدار دوغ وماست وشیر و قیماق هم می باشد. عصر همان روز از پشت دیوار بوی خوش نان پنجه کش خانگی ودود تنور به مشام می رسد وملتفت می شوند که همسایه جدید شان تنوری نیز سررشته کرده است. روز جمعه همان هفته کسی در می کوبد وامین به محض گشودن دروازه با همسایهء دیو پیکر وشخ بروتش مقابل می شود. باهم سلام و علیک می کنند وهمسایه با لهجهء مردم اطراف می گویدش که نامش دریا خان، رتبه اش دگروال ودفتر ودیوانش در وزارت داخله است. "


امین و دریا خان که حالا هسایه اند ، بارها با هم ملاقات می کنند. امین همسایه اش را شخص تازه به دوران رسیدهء کم سوادی می یابد که عضویت حزب را به خاطر کسب مقام و چوکی و جمع آوری پول و دارایی برگزیده و از بحر بیکران دانش مترقی تنها به فراگیری چند مقوله فلسفی بسنده کرده است. اما این دریا خان چون یک نرغول اطرافی است و نسوار به دهن می اندازد و هنگام حرف زدن تف آغشته به نسواردهنش را به سر وروی امین باد می کند بنابراین موجبات خشم ونفرت امین اشرافی را بر می انگیزد. پس از مدتی در هنگام تقرر والی های جدید ، سمنگان نصیب این سوته ساروان ( دریا خان ) می شود و دریا خان که به نظر کمیته مرکزی یک انقلابی قاطع ، سرسخت وبی گذشت است، به این پست گماریده می شود والقصه ....


واما، اگر این دریا خان زادهء تخیل نویسنده است وچون بیچاره اطرافی است ، شایستهء این همه طنز و تمسخر ، باید سوگمندانه یاد آور شد که درعالم واقع یک دریا خان دیگری نیز وجود داشت در ارتش افغانستان که تا رتبهء دگروالی رسید ودر پست های فرماندهی قطعات اردوی وقت افغانستان وظایفش را با کمال صداقت و ایمان داری حتی درمرزهای کشور به انجام رسانید. این دریا خان نیز بلند بالا بود واستخوان بندی محکمی داشت . از ولایت پکتیا بود و درزبان فارسی مشکل داشت به طوری که حرف " ق " را " ک " اداء می کرد و حرف " پ " را " ف " وبرعکس. اما وی انسان بی کبر وبی ریا بود. او به خداوند ایمان داشت و مسلمان پارسا ومعتقد بود. اتفاقاً همین شخص در دوران جمهوریت سردار محمد داوود بنا برهر ملحوظی که بود به حیث والی سمنگان مقرر شد و سال ها درهمین مقام با کمال راستی ودرستی درخدمت مردم بود. من اورا از نزدیک می شناختم ، زیرا درقرار گاه قول اردوی مرکزی مدتی همکار بودیم ویادم است که من و جنرال محمد آصف الم رییس محکمه عالی قوای مسلح وقت که ازیک سفرکاری از صفحات شمال کشور برمی گشتیم ، برای ادای احترام به نزدش رفتیم و چه اخلاص واستقبال ومهمان نوازی شایسته یی که نگو ونپرس.


ازدوستی شنیدم که دگروال صاحب دریا خان به رحمت حق پیوسته است که خداوند وی را ببخشد و جنت فردوس جایگاهش باشد، آمین یا رب العالمین ! و اما اگرحالا این کتاب " کوچهء ما " را فرزندان شاد روان دریا خان بخوانند و متوجه شوند که پدر شان به خاطر گناه ناکرده به چه القابی مفتخر! شده و چه کوزه ها وکاسه هایی برسرش شکسته است ، چه خواهند گفت وچه خواهند کرد؟


در" کوچهء ما " ازآدم های دیگری نیز با نام های حقیقی شان شخصیت سازی شده که برای نسلی که در همان دوران در شهر کابل زنده گی می کردند - با اندکی تأمل - چهره ها وسیما های آشنایی هستند. مثلاً همین ربانی را که انگار دوست ظاهر شاه بوده باشد کدام شاگرد همان وقت لیسه حبیبیه کابل نخواهد شناخت؟ همو را که در تابستان داغ بالاپوش می پوشید وکلفش روسی به پا می کرد و دهنش همیشه پر از خنده می بود وبه جزکلمات شاه و شهزاده ودربار سخن دیگری برای گفتن نمی داشت در" کوچهء ما " تلویحاً به حیث مسخره ظاهر شاه معرفی شده است . یا زنده یاد مهر الحق قطره را که از جملهء چند تن افسران آگاه پولیس درآن دوران بود وعضویت جناح پرچم حزب دیموکراتیک خلق افغانستان را داشت چه کسی نمی شناسد. اما می خوانیم که از اونیز به حیث مخبری که به وظیفهء مقدسش خیانت کرده باشد ، یاد آوری شده است. شاد روان عارف [ سروری ] مشهور به "خرمگس*" نیز چهره یی آشنایی است که همه اورا می شناسند و می دانند که وی یک انقلابی پرشور ودانشمندی بود که متأسفانه از اثر افراط در مصرف مشروبات الکلی – شاید در پستوی انتیک فروشی محسن آغا – ازحزب اخراج گردید. یا این عذرا دختر فرقه مشر نیز که خوشبختانه دراین جا با نام مستعارمعرفی شده است، دختر همان فرقه مشر معروفی بود که دو دختر دیگر نیز داشت. دخترانی که همه صاحب شهرت بودند وجمال وکمال ؟ حتی همین زلیخا نیز کسی نمی تواند بود، جزهمان دختر یهودی جذاب و پری پیکری که درآن سال ها در شهرنو کابل می زیست و هر روز عصر برای به نمایش گذاشتن تن وبدنش به پیاده روی های اطراف پارک شهرنو قدم می زد و جوانان رند آن دوران وی را به عنوان " زنی به نام شراب" می شناختند ، متلک باران می کردند و دست می انداختند.


خوب دیگر چه بگویم ؟ اگر همین طور درباره قهرمانان این رمان سخن بزنم ، می ترسم که گپ به فیها خالدون کشانیده شود ، فقط دراین بخش یک نکته را می خواهم یاد آور شوم که این فقدان عنصر تخیل در " کوچهء ما" است که باعث شده تاگهگاهی چنین اشتباهات دردناک ومضحکی رخ بدهد./


* خرمگس رمانی است از اتل لیلیان وینیچ نویسندهء انگلیسی


رجال سیاسی در" کوچهء ما " :


ادامه دارد..

Re: کاش کوچهء ما را نمی خواندم

پستارسال شده در: دوشنبه نوامبر 15, 2010 11:47 am
توسط محمدنبی عظیمی
کاش کوچهء ما را نمی خواندم بخش چهارم

رجال سیاسی در" کوچهء ما " : جناب حسین فخری ، نویسنده و منتقد ادبیات داستانی درکشور، دررابطه با شخصیت های سیاسی و حادثه های تاریخی در کتاب " کوچهء ما " چنین می نویسد:
" .. نویسنده از بخش های 100 تا 158 و .. کوشیده که نظرمساعد یا همدردی یا نفرت خواننده را نسبت به دوره یی از تاریخ یا شخصیت های عمده داستان خود جلب کند؛ اما نتوانسته اورا چنان بیاراید ودرچنان حوادثی شرکت دهد که عکس العمل او طبیعی بنماید. درتوجیه وقوع هر حادثه یی علل و جهات کافی موجود باشد وهر حادثه در شرایط واوضاعی که اتفاق می افتد ، طبیعی جلوه کند. فقط یک مشت حوادث تاریخی به دلخواه نویسنده دستچین شده وبه زور برتنه داستان تحمیل شده است. اکثریت حوادث اصلی وفرعی این بخش ها با یکدیگر وابسته گی ندارند. با هم ترکیب نشده اند وبا حادثه ماقبل ومابعد خود ربطی نداشته ولازم وزاید از هم تشخیص داده نشده ، فقط آن چه اهمیت دارد سیر وبازتاب حوادث خرد وبزرگ تاریخی است وحب وبغض نویسنده دربرابرکرکترهای عمده داستانی ورجال سیاسی ومرحله خاصی ازتاریخ اخیرکشور."
آری! به نظرمن نیز چنین می رسد که همین دادگری های آگنده از حــّب وبغض سیاسی دربارهء وقایع تاریخی وشخصیت های سیاسیی که درداستان نقش داشته اند باعث شده است که درهء ژرفی میان نویسنده وخواننده یی که برمسایل ورویداد های آن برهه هایی تاریخ آگاهی داشته ویا خود ازجملهء بازیگران آن صحنه ها بوده اند، به وجود آید. درجلد اول "کوچهء ما " از محمودی فقید گرفته تا طالب کندهاری وغبار و سردار محمد هاشم صدراعظم و برادرش شاه محمود خان سپه سالار ملقب به پدر دموکراسی و ظاهر شاه و سردار محمد داووود بانی نظام جمهوری در افغانستان ودیگران به حیث رجال سیاسی با نقش های تاریخی شان یاد آوری شده است. اما دراین بررسی ها هیچ سخن تازه یی که به درد تاریخ بخورد وپژوهشگران وجوانان را به کار آید به چشم نمی خورد. آن چه گفته می شود، حاصل رنج نویسنده گان وپژوهشگرانی است که سال ها دود چراغ خورده اند و خامه رنجه کرده اند. اگر حرف هایی هم دردهن این رجال گذاشته شده، یا نقل قول دست کاری شده یی است ازاین کتاب وآن کتاب ویا از شخصیت هایی همچون ضیاء خان مجید قوماندان گارد ویاور رئیس جمهور -- که به خاطر تکرار آن سخنان در این جا وآن جا ازارزش تاریخی اندکی برخورداراند- به چشم می خورد. زیرادراین سخنان یا ابری از پرداخت های ادبی سایه افگنده وعین سخنانی نیست که ممکن است سردارمحمدداوود یا زنده یاد محمودی ویا مثلا مرحوم فیض محمد خان وزیر داخله نخستین جمهوری افغانستان بر زبان آورده باشند ویا چنان آگنده از تناقض اند که خواننده را به گمراهی وبیراهه می کشانند .طور مثال نویسنده کوچه ما در صفحه 584 در مورد مشاجرهء لفظیی که بین وحید عبدالله وزیر خارجه و فیض محمد وزیر داخله وقت رخ داده باشد، چنین می نویسد :
" .. فیض محمد وزیر بی ترس داخله که به داشتن تمایلات چپی معروف بود بر وحید عبدالله می غرد : گپت را برابر دهنت بزن . تو کی هستی که شطحیات باد می کنی؟ مگر دهان رهبر تو هستی ؟ " وحید عبدالله با بی پروایی جواب می دهد : بلی دستت خلاص ! "
حالا اگر این دو تن از جملهء رجال سیاسی نمی بودند ومانند محسن آغا وآکه موسای یهودی از جمله قهرمانان داستان می بودند ، شاید این گفتار آگنده با لفظ قلم فیض محمد خان مرحوم قابل پدیرش می بود؛ ولی از آن جایی که ما زنده یاد فیض محمد را می شناسیم ومی دانیم که زبان مادری وی پشتو بود و به زبان فارسی تسلط فراوانی نداشت، چگونه واژهء " شطحیات " را که حتی همین حالا هم بسیاری ها معنایش را نمی دانند دراین دیالوگ به کار برده باشد؟ درست است که وی دلیر مرد بی همتایی بود؛ ولی هرگز با کسی به درشتی وزشتی سخن نمی گفت ، چه رسد با یک وزیر کابینه. وانگهی وحید عبدالله مرحوم نیز شخص مؤدبی بود وبا وصف اختلاف نظرهایی که بعدها بین اعضای کابینه جمهوری بروز کرد، برخورد وی با افسران و شخصیت هایی که در کودتا اشتراک داشتند ، بسیار صمیمانه بود. نکته ء دیگر که این سخنان را بی اعتبار ساخته واز ارزش تاریخی شان می کاهد، این است که راوی داستان در بسی حالات سخنان این شخصیت ها را دست کاری کرده و مطابق ذوق وسلیقه وشیوه نوشتاری خود تعییر داده است، مثلاً من چطور باور کنم که آن چه با گفته های من شده است، با گفته های دیگران هم نشده باشد. مثلاً درصفحه ء 589 دررابطه به پیوستن من به حزب د.خ.ا. افغانستان چنین می نویسد :
" همین طور نبی عظیمی که درشب قیام ، وزیر دفاع را خلع سلاح کرده بود و اولین حامل مژدهء پیروزی به سردار بود، آورده است که : " مانند دیگر رفقایم از نظر افتادم ودرفرقه هفت ریشخور ، تقریباً هیچ کاره شدم. روزی عبدالوکیل عضو برجستهء حزب دموکراتیک خلق به ملاقاتم آمد وبه نماینده گی از سازمانش به من پیشنهاد عضویت داد. چون راندهء تحقیر شدهء درگاه رهبر بودم ، به آن حزب پیوستم. "
واین درحالی است که من در آن موقع درفرقه هفت ریشخور ایفای وظیفه نمی کردم ویگانه علت پیوستن من ورفقایم به حزب دموکراتیک خلق افغانستان عقده های شخصی ما نبود. ما توسط ذبیح الله زیارمل به حزب جذب شدیم نه توسط عبدالوکیل. این جریان درصفحه 120 چاپ دوم اردو وسیاست چنین بازتاب یافته است :
" .. بالاخره من همراه با آصف الم وستارخان بعد از روزهای طولانی دودلی وتردید ، درحالی که سرخورده گی ها وعقده های شخصی ما، نسبت به دست اندرکاران رژیم بالای ما غالب گردیده بود وپیوستن دریک سازمان سیاسی مترقی را یگانه راه ترقی وتعالی کشور می پنداشتیم به گروه پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان پیوستیم وشروع کردیم به جلب وجذب سایر همکاران ورفقای نزدیک خود به حزب دموکراتیک خلق افغانستان ."
بدیهی است که اگرنویسنده جریان پیوستن من را به حزب در بین گیمه نمی آورد ، معلوم بود که آن چه آورده است، خلاصه یی بوده است ازآن جریان ؛ ولی او آن گفته ها را دربین گیمه گرفته که معنای آن نقل قول دقیق و معتبر است از سخنان یک شخص.
به همین ترتیب آیا می توان آن ماجرا ودیالوگی را که بعد از دعوت درخانه عبدالرزاق ضیایی یکی از دوستان شخصی سردار محمد داوود گویا بین دونفر از سرکرده های بخش پرچم حزب دموکراتیک خلق صورت گرفته باشد ، باور کرد؟ نویسنده " کوچه ما " درصص 523، 524، 525 و 526جلد اول آورده است که عبدالرزاق ضیایی به منظور جلب همکاری و معلوم ساختن نظریات سرکرده های ( نویسنده به عوض واژه "سران" به منظور اهانت وتحقیر هرچه بیشتررهبران حزب از واژه "سرکرده" که معمولاً برای باندهای دزدان وقاچاقبران به کار برده می شود ، استفاده کرده است . ) جناح پرچم حزب توسط امین به دوتن ازآنان پیغام می دهد که امشب مشتاق دیدار شان است واز سردار داوود برای شان پیامی دارد . خلاصه آن دو را امین درتاریکی شام به منزل وی می برد و ضیایی بعد ازاستقبال گرم از آن ها می گوید که داوود خان امیدوار است تا جریان پرچم از چپ نمایی بیشتر پرهیز کند و از نوشتن مطالبی چون " درود به لنین ! " اجتناب نماید. پس ازاین حرف ها درکنار سفره می نشینند ، می خورند ومی آشامند . سرها گرم می شود وصفا وصمیمیت بین شان برقرار می گردد. دراین میان ضیایی شروع می کند به دادن پند واندرزبه این دو سرکرده . به هر حال شب پخته می شود ویکی از مهمان ها که علاقهء مفرط به گوشت ومشروب دارد ، با ولع تمام لقمه می زند وپیاپی مشروب می نوشد. چون ضیایی این وضع را می بیند آهسته به امین می گوید : " رفیق ما مثل فیل می نوشد . خدا پرده کند !" دوست دریا نوش متوجه می شود وبا انگلیسی مغلوط وشکسته به ضیایی می گوید : " گرسنه های تاریخی مثل من می خورند ومی نوشند و این کار هیچ عیب ندارد."
بالآخره آنان خداحافظی می کنند ودرآخرین لحظه کسی که مشروب زیاد نوشیده است درگوش ضیایی می گوید به سردار بگو " چرا مرا نمی بینی ؟ این هردو پاپت یا گدی هستند . " ضیایی خشمگین می شود وبه امین و همراهانش می گوید واقعاً جای شرم است ، اکنون که هیچ کاره هستید همدگر را تخریب می کنید چه رسد به روزی که مملکت به دست شما بیفتد. سپس دروازه را باشدت بسته می کند وآن سه نفررا بهت زده برجای می گذارد.
این عکس العمل اهانت بار میزبان، نشهء مهمان دریا نوش وپرخور را می پراند و با دستپاچه گی به رفیقش می گوید : " به رفاقت ما سوگند که دروغ می گوید. او ایجنت است، ایجنت امپریالیسم! " دومی به زبان پشتو می گویدش : " گــّه نخورخاین ! همه چیز معلوم شد. "
«آن اما این دو کی ها هستند ؟ اگرچه نویسنده دراین جا نامی از آن دو نگرفته است ولی درصفحات بعدی مثلاً ص 89 جلد دوم به وضاحت می نویسد که یکی از آنان زنده یاد ببرک کارمل بوده است: "اما بعد از افتضاح رهبر درخانه رزاق ضیایی ، بار نخست این اعتماد چشم وگوش بسته خدشه دارشد واز ضیایی شنید که مرشد شان اورادرحقیقت یک گدی یا بازیچه می بیند وازسردار می خواهد که ارتباطش را مستقیماً با شخص خودش قایم کند تا به اصطلاح با هیچکاره ها . " حالا شناختن شخص دیگر مشکل نیست؛ زیرا که هم سرکرده بوده است وهم به زبان پشتو صحبت می کرده وهم سخت مورد احترام سردار داوود بوده است . پس چه کسی می تواند باشد به جز استاد خیبر فقید؟
حالا انصاف برشماست ، آخر ببینید، این ببرک کارمل پسر ارشد یک جنرال مقتدر وپاک نفس اردوی آن وقت افغانستان است که می گوید : " گرسنه های تاریخی مثل من می خورند ومی نوشند..." مگرزنده یاد ببرک کارمل در خانوادهء فقیری زنده گی می کرد که گوشت را برای بار اول دیده باشد ؟ یا مشروب را؟ آیا پدرش دست کم توان خریدن یک کیلو گوشت را هم نداشت که پسرش در پشت میز ضیایی صاحب ! با چنان ولع گوشت بخورد وباعث آبرو ریزی میزبان به نزد بانوی منزل گردد؟
وانگهی " ما " که استاد خیبر را می شناختیم وازبس که انسان وارسته ، آزاده و ومهذبی بود وی را " مرد مقدس " می گفتیم ، چگونه می تواند با چنان کلمات زشت وناشایستی دوست خود را مورد سرزنش قرار دهد؟ جملاتی که حتی یک فحاش بازاری نیز به ندرت به کار می برد. پس چه چیز باعث شده است که نویسندهء "کوچه ما" این واژهء مردار را به دهن شخصی می گذارد که برای نخستین بار خودش وی را استاد خطاب می کند ؟
***
درجلد دوم که نویسنده ماجرای داستانی راتقریباً فراموش کرده و گزارشگر ماجراهای پراگنده وبرخی حوادث تاریخی می گردد، دربارهء رجال وشخصیت های سیاسیی مانند نورمحمد تره کی ، حفیظ الله امین، عزیز اگسا ، استاد زهما ، زنده یاد ببرک کارمل، استاد خیبر، دوکتور نجیب الله ، رهبران برخی از تنظیم های جهادی ودیگران به چهره نگاری می پردازد واعمال خوب وبد شان را ازپرویزن انتقاد گذشتانده به دادگری می نشیند.
واما نویسنده "کوچه ما" درباره سایر بازیگران حوادث تاریخی کشور،هرچه نوشته وهر دادگریی که کرده موضوع مورد بحث این نبشته نیست؛ زیرا پرداختن به آن ها مثنوی هفتاد من کاغذ مانند " کوچهء ما " می شود که از توان وصلاحیت این ناتوان خارج است ؛ اما من می خواهم دربارهء آن ادعا هایی مکث کنم که جناب کاندید اکادمیسین اکرم عثمان برای چندمین بار در این کتاب مطرح نموده و قتل بی رحمانهء استاد فرزانهء حزب ما را به دوش زنده یاد ببرک کارمل انداخته است. راوی داستان در صص 651-652 چنین می نویسد:
<< بلآخره قربانی را به خاک می سپارند وسخنرانی ها شروع می شود. یکی از سرکرده ها می گوید : " ما به خون تو سوگند یاد می کنیم که انتقامت را بگیریم. توطلسم سکوت پنج ساله راشکستی " یکی از شیفتگان آن قربانی که به مقتول بسیار نزدیک بود واز راه حدسیات قریب به یقین ، سر نخ های توطئه به دستش افتاده بود، با آرنج رفیق همرازش را که پهلویش ایستاده بود تنگه می زند ومی گوید: " چه دلاور است دزدی که به کف چراغ دارد! " ورفیقش می گوید : " به چنین سرکرده هایی باید افتخار کنیم. دلسوزی از این بیشتر نمی شود که آدم برکشتهء دست خویش چنین زار بزند واشک بریزد ! " اولی می گوید: " صد آفرین ، به راستی که این ها همه ، اشک تمساح می ریزند. آهسته حرف بزن ، ورنه چون خیبر ، سر ما هم زیر بال ما خواهد شد . >>
ببینید که این حرف های میان تهی را چه کسی می نویسد؟ همان کسی که پیش از نوشتن " کوچهء ما " آدم کمی نبود وازیک عالم حیثیت، وجاهت علمی ، ادبی وسیاسی درنزد هزاران هزار روشنفکر و اعضای حزب دموکراتیک خلق افغانستان برخوردار بود. همان فرزانهء دیروزی که ادعا دارد با جرأت وجسارت خاصی در یک فضای بسته و مختنق "دراکولا وهمزادش " را نوشت و نزدیک بود که به خاطر نوشتن آن جانش را ازدست بدهد. آری همین شخص است که بدون داشتن هیچ سند ومدرکی از روی حدسیات قریب به یقین ! رهبر ارجمند حزب را که به گفتهء " بینا " یکی از خواننده گان سایت کابل پرس:" ببرک کارمل حتی جولاگکی را که دراپارتمانش تار تنیده بود،ازبین نبرد، بل درکاغذی نهاده ودر بیرون خانه اش رها کرد " ، با کمترین احساس مسؤولیت وداشتن یک وجدان بیدار، قاتل استاد خیبر بزرگوار می پندارد. وانگهی مگر اختلاف بین این دویار شبان وروزان زندان آن قدر ژرف بود که تنها وتنها یکی باید دیگری را ازبین می برد ؟ از سوی دیگرچه خطری می توانست درموجودیت زنده یاد استاد خیبر متوجه رهبر حزب باشد که صرف با ازبین بردن وی می توانست رفع گردد؟ درست است که سلیمان لایق وغوربندی و چندتن دیگر به خاطر آن که استاد عضو بیوروی سیاسی حزب نشده بود، همیشه باسخنان تحریک آمیزشان آتش نفاق وشقاق رادربین رهبری حزب – بنابر هر منظوری که داشتند- دامن می زدند و درحلقهء خود وی را سزاوار رهبری حزب می پنداشتند وتبیلغ می کردند؛ ولی این کوشش های مذبوجانه را هیچ کسی جدی نمی گرفت؛زیرا وجاهت سیاسی ببرک کارمل وتوانایی های اودرسازماندهی واستدلال و سخنرانی های پرشور و دلیری وشهامت وی را در مبارزه رویا روی با دست اندرکاران نظام شاهی کسی نمی توانست نادیده بگیرد. واز سوی دیگر این برجسته گی های معنوی و ذاتی امتیازاتی بودند که به کس دیگری مجال نمی داد تا این شانس را پیدا کند که دربرابر وی ایستاده شود وبه رقابت بپردازد. پس آیا زنده یاد ببرک کارمل می توانست استاد شهید را رقیب خود بپندارد وبرای از بین بردنش اهتمام ورزد؟
اما بیایید ببینیم که آیا واقعاً این اختلافات آن قدر عمیق واین رقابت ها آن قدر شدید بود که یکی تشنهء خون دیگری گردد ؟ اکادیمسین دستگیر پنجشیری یکی از مؤسسین بنام" جمعیت دموکراتیک خلق/ 11جدی1343خ " در صص58،59 کتاب مستطابش " ظهور وزوال حزب دموکراتیک خلق افغانستان " دراین مورد چنین می نویسد :
"... دراین روزها دربارهء اختلاف شدید ببرک کارمل وخیبر ودید وبازدیدهای خیبر ولایق با داکتر حسن شرق ونورمحمد تره کی نیز افواهات وسخنانی شنیده می شد...[ خیبر ] درآخرین روزهای زنده گی پرچم ، طرفدار تشکیل جبهه متحد وهمکاری با حزب " انقلاب ملی " وجتی طرفدار انحلال فرکسیون پرچم بود و به گفتهء بارق شفیعی وسلیمان لایق درهمان روزها پیام تهدید آمیز کارمل به وسیلهء نور احمد نور نیز به خیبر ابلاغ گردیده بود تا ازمشی انحال طلبانه خود صرف نظر کند."
پس می بینیم که زنده یاد ببرک کارمل برای سلامت ومصالح سازمانی که رهبری آن را به عهده داشت و برای برپایی و ایجاد آن رنج ها ومرارت های فراوانی را متحمل شده بود ، انگار به پیام تهدید آمیزی مبادرت می کند. اماآیا این ادعا دقیق است ؟ واگر واقعاً بنا به اظهارت بارق ولایق چنین پیامی به استاد هم فرستاده شده باشد، محتوای این پیام چه می تواست باشد ؟ استیضاح دریکی از جلسات بیوروی سیاسی یاکمیتهء مرکزی حزب ؟ تنزیل مقام حزبی؟ اخراج از عضویت کمیته مرکزی ؟ یا مثلاً ترور ونابود ساختن فزیکی آن استاد فرزانه که فقط زادهء تصور ووهم وخیال جنون آسای افسانه پردازان و اتهام زنان می تواند بود وبس.
اتفاقاً همین دیشب تاریخ 14 نوامبر 2010 ضمن صحبتی که با جناب نوراحمد نور داشتم از محتوای آن پیام پرسیدم که سخت شگفت زده شد و فرمود که آن دو رهبر برای صحبت کردن رویاروی هرگز نه مشکلی داشتند ونه به پیغامبری احتیاج ؛ زیرا فضای روابط بین ایشان تا آخرین روز زنده گی استاد خیبر هرگز اینقدر تیره نشده بود که نتوانند ویا نخواهند به صورت مستقیم ورویاروی با هم صحبت کنند. جناب نوراحمد نور درپاسخ یک پرسش دیگر گفت که عدم ارتقای میر اکبر خیبر به عضویت بیوروی سیاسی حزب، مخالفت ببرک کارمل نی ، بل مخالفت رهبر حزب درآن وقت وزمان بود که با تائید اکثریت رفقای حاضر درجلسه صورت گرفته بود. همچنان من از جناب نوراحمد نور پرسیدم که آیا استاد خیبر تا این حد می توانست – حتی - پس از نوشیدن مشروب از خود بیگانه شود که ببرک کارمل ویا کس دیکری را با چنان الفاظ رکیک و مستهجن وباآن لهجه و تحکم دشنام بدهد؟ که البته پاسخ منفی داد و با تأکید گفت که نه استاد خیبر درآن سطحی بود که چنین سخنانی بر زبان آورد ونه ببرک کارمل با آن مناعت طبع وغور ذاتیی که داشت به کسی چنین احازه یی می داد.
جناب دستگیر پنجشیری برخلاف آن چه راوی داستان " کوچهء ما " دربارهءجریان قتل نوشته است، درص 62 ظهور وزوال می نویسد :
" .... 9 بجهء همین شب میر اکبر خیبر هنگامی که قدوس غوربندی را تا وزیر اکبر خان همراهی می کرد وبه سوی مکرویان اول وبه منزل خود بر می گشت، درمکروریان دوم ومقابل مطبعهء دولتی سینه اش هدف گلولهء دشمنان قرار گرفت .."
جناب سلطان علی کشتمند صدراعظم پیشین وعضو بیوروی سیاسی حزب د. خ. ا. درص 325 و326 ج2 کتابش " یاداشت های سیاسی ورویداد های تاریخی " درباره این حادثه دردناک می نویسد:
" تاریخ 17 اپریل 1978 خیبر به پیشنهاد وهمراهی یک تن ازاعضای کمیته مرکزی ( عبدالقدوس غوربندی) از منزل خویش به عزم قدم زدن برون برآمد. معلوم نیست که چرا وی از مکروریان تا شیرپور ( منزل غوربندی ) رفت وهنگام بازگشت درچند صد متری رخداد از جانب نامبرده تنها گذاشته شد... دررابطه به شهادت خیبر حدسیات گوناگون به وجود آمد؛ ولی کارمل اظهار داشت که گمان غالب مبنی برانجام توطئه ازجانب حفیظ الله امین برده می شد. زیرا او از دیر باز باخیبر به تندی خصومت می ورزید واورا که انسانی با استعداد ، محبوب نزد تعداد زیاداعضای حزب، از لحاظ ملیت پشتون ودرمیان نظامیان از شهرت خوب برخوردار بود، رقیب سرسخت خویش می پنداشت. بعد ها معلوم شد که عبدالقدوس غوربندی با حفیظالله امین روابط معین وزد وبند داشته است ."
واما تفاوت دیدگاه های استاد زنده یاد و ببرک کارمل فقید آن گونه که در دانش نامهء آریانا می خوانیم عبارت ازاین بوده است که خیبر براندیشه های ملی گرایانه تاکید داشته واستدلال می کرده است که حزب باید ابتدا بادنبال کردن منافع ملی سعی درتقویت پایگاه اجتماعی خود کند وبعد با این پشتوانه درعرصه بین المللی تبارز کند. ولی کارمل براین عقیده بود که مشغول ماندن به مسایل داخلی نتیجه یی جزانزوای سیاسی حزب ندارد وحزب راهی ندارد مگر این که با نزدیک شدن به قدرت های بزرگ از فرصت های بین المللی استفاده کند. البته آن طوری که کارشناسان می گویند ، حب وبغض ها وتکروی ها و خود خواهی های شخصی هرکدام ازرهبران ح. د. خ. ا. را نیز نباید از نظردور داشت ؛ ولی به هر حال ببرک کارمل به سوی رابطه نزدیکتربا رهبران شوروی ونزدیکی خیبر با محمد داوود رییس جمهور ملی گرای افغانستان نشان عملی تفاوت دیدگاه های آن ها می تواند بود.
برگردیم وازجناب کاندید اکادیمسین بپرسیم که آیا ببرک کارمل آن طور یک رهبر سیاسی خام ، بی تجربه وناپخته یی بود که شخصیت مشهوری مانند استاد میر اکبر خیبر را به مرگ تهدید کند و پس از چند روزی نیت خویش را عملی سازد؟
***
واما آخرین انکشافات درمورد قتل بی رحمانه استاد خیبر :
وحید مژده یکی از اعضای پیشین حزب اسلامی حکمیتار که نویسنده وپژوهشگر مسایل سیاسی است دوسال پیش نوشته یی به نام " قتلی که کودتایی در پی داشت، / 26/می/2007" درابطه به قتل استاد خیبر شهید افشا گری های جالبی دارد که قسمت هایی از آن را دراین جا نقل می کنم :
" درسال 1359ه.ش حکمتیار سفری به تهران داشت. درآن زمان درمطلبی که درنشریه راه حق ارگان نشراتی حزب اسلامی افغانستان درتهران به نشررسیده بود ، اشاره شده بود که خیبر به دست جناح خلق به قتل رسیده است. حکمتیار درصحبتی که صاحب این قلم حضور داشت گفت که این سخن درست نیست وخیبر به دست برادران محاهدخود مابه قتل رسیده است. نه او بیشترازاین درمورد توضیحات داد ونه کسی خواستار وضاحت بیشتر شد. این سخن حکمتیار برای من جالب بود ووقتی به پاکستان رفتم، تلاش نمودم تا یکی از اعضای حلقه یی را که درآن زمان درکابل علیه داوود خان فعال بود، بیابم و در مورد معلومات بیشتر به دست آورم، سرانجام این امکان میسر شد."
درسطوربعدی می نویسد که سرانجام مسؤول دستگاه اطلاعات حزب اسلامی به پاس دوستیی که با وی داشت حاضر شد که این اطلاعات را دراختیار من قرار دهد.دوست آقای مژده می گوید که گروپی برای کشتن سران حزب تعیین شده بود که درترکیب آن خودش و دو جوان دیگر به نام های عبدالصمد کوچک وداکتر لطیف عضویت داشتند . آقای مژده می نویسد که برای کشتن ببرک کارمل لطیف که دانشجوی طب بود هر روز با صمد درجلو بلاک زنده یاد ببرک کارمل درحالی که کتابی دردست داشتند می نشستند و اپارتمانش را زیر نظرداشتند تا این که هنگام شام یکی از روزهای ماه اگست مرد وزنی ازآن اپارتمان خارج می شوند که مرد مذکور ازعقب ازلحاظ انداز واندام شباهت کامل به ببرک کارمل داشت وبه همین سبب لطیف وصمد تا برگشت آن دو صبر می کنند و هنگامی که دیر وقت شب باز می گردند توسط لطیف بالای مرد فیر صورت می گیرد و نامبرده که کسی به جز انعام الحق گران( پیلوت آریانا ) نیست به قتل می رسد.
وحید مژده ادامه می دهد:
" چند ماه بعددرماه مارچ 1978 بود که صمد ولطیف بار دیگر درمنطقهء مکروریان کابل ظاهرشدند.این بار هدف میراکبر خیبر بود. آن ها طبق عادت درتاریکی شب حمله ورمی شدند واین فرصتبعد از غروب آفتاب دریکی از روز های ماه اپریل میسر شد.
میراکبردرنزدیکی مطبعه دولتی مورد اصابت گلوله قرار گرفت واز پا درآمد ولطیف وصمد بار دیگر به وسیله همان بایسکل از منطقه فرار کردند. کسانی شهادت دادند که پس از شنیدن صدای گلوله ، جیپی رادیدند که به سرعت از آنجا دور شد. هرچند این مسأله تصائفی بیش نبود، اما جریان قتل را پیچیده جلوه داد. ح.د.خ. دولت را دراین قتل مقصردانست وتشییع جنازه خیبر به تظاهرات ضد دولتی مبدل شد. ... داکتر لطیف اندکی پس ازکودتای کمونیستی از پوهنتون کابل دستگیر وسپس مانند هزاران زندانی دیگر درسال 1357 به شهادت رسید، بدون این که دستگیر کننده گانش وی را به عنوان قاتل خیبر شناخته باشند. ..اما صمدکوچک که بعداً به عبدالصمد مجاهد مشهور شد، بعد از کودتای کمونیستی درجهاد مسلحانه شرکت کرد وسرانجام درحمله بالای قلعهء ملیشه های خلقی درولایت غزنی ، هنگامی که می خواست یک بمب دستی را ازروی دیوار[ پشت دیوار] به داخل قلعه پرتاب نماید ، کارش مانند کشتن خیبر نتیجهء معکوس به بار آورد. همان گونه که وی با کشتن خیبر به جای تعویق موجب تسریع کودتا شد. این بار نیز بمب پس از اصابت بالای دیوار به روی خودش افتاد و جا به جا جان سپرد. "


ادامه دارد